جایی که صدایم بلند تر به گوش برسد
جایی که سندش را به نام زده باشم
مستاجری بس است
دامین گرفته ام با همین اسم به جای بلاگفا یک ir تنگش بزنید.
از این پس مهمانی ها آنجاست
مبادا فراموشم کنید.
... خبر بارانم بده
جایی که صدایم بلند تر به گوش برسد
جایی که سندش را به نام زده باشم
مستاجری بس است
دامین گرفته ام با همین اسم به جای بلاگفا یک ir تنگش بزنید.
از این پس مهمانی ها آنجاست
مبادا فراموشم کنید.
من شعر نمی دانم
بوی تو که بپیچد
شعرم جوانه می زند
شنیدن نام تو
برای سرودن هفتاد منظومه کافیست.
همین بغض و دل تنگی های هر شب من
بی تاب که شدی
بدان تاب تو را دارم
قرارت که پر زد
بدان بی قرار تو ام
دلت که گرفت
بدان دلتنگم
.
.
.
.
خوابت که برد
بدان بیدار بیدارم!
برای تولد باران می خواهم
بچکد روی این گونه و احساس
بریزد بر من
که من بیست تمامم!
ما مجرمان عشقیم
ما را به جرم عاشقی می برند
ما را به تنهایی
ما را به زنجیر بی کسی می کشند
بر ما تازیانه ی سکوت می زنند
ما را به درد
ما را به غم می خوانند
اما افسوس...
افسوس که نمی دانند
ما عشق را بر جانمان نوشته ایم
نه بر جسم مان
بر من ببخش این دیوانگی را
اگر همین جنون گاه گاه من آزارت می دهد
اگر لرزش دستانم تو را می ترساند
بر من ببخش
من محکوم به این سکوتم
حتی اگر یک فریاد در دلم نعره زند
حتی اگر درد در دلم زبانه کشد
سکوت سر نوشت من است
من انتهای یک ترانه ام
من نقطه ی پایان یک جمله ام
بر من ببخش
اگر این نگاه خیره ام تو را به درد می آورد
اگر این سکوت تلخ تو را رنج می دهد
من به جرم یک گناه نکرده
بر دار این سکوت آویزانم
من یک سکوت بی پایانم
اما تو سکوت نکن
من تاب سکوت تو را ندارم
من نگاه تو را شعر می کنم و تو
شعر مرا نگاه می کنی
بازی عجیبی ست
شعر نگاه تو
روی قافیه های دلم می نشیند
و زبانم
این دیوانگی را می سراید
تو را به این نگاه عاشقانه قسم
به این تپش پر اضطراب که بر جانم می کوبد
به این امید که در قلبم جوانه می زند
تو را به تمامی عشق قسم
شعر چشمانت را از من مگیر
من با نگاه تو شاعر شدم
مرا به یک گریه مهمان کن
که این سر پر سودا
به شوق شانه های تو آرام گرفته است
مرا به یک گریه مهمان کن
که تمام بودنم
از انبوه غم تیر می کشد
مرا به یک گریه مهمان کن
که داغی این عشق
به آتشم کشیده است
مرا به یک گریه مهمان کن
که بغض در گلو فشرده ام از درد
چنگ به جانم می زند
مرا به یک گریه مهمان کن
بگذار تمامی این اشک
شانه های پر غرورت را خیس کند
بگذار که سکوت کر کننده ی شب
به صدای این گریه بشکند
مرا به یک گریه مهمان می کنی؟
من سخت به این گریه محتاجم
مرا به یاد بیاور
با همان نشانی های ساده ی همیشگی
با همان ده رده پای روی چهره ام
با همان خنده های از کودکی مانده ام
با همان امضای دوار که می رفت
تا نام کوچکم را بنویسد
با آن کفشهای کتانی سفید
یادت می آید؟
تا سر خیابان را یک ریز می دویدم
و تو... خیره خیره نگاهم می کردی
من همانم که وقتی گریه اش می گرفت
می خندید
وقتی دلش می گرفت
شعر می گفت
آواز می خواند
خط خطی می کرد
چقدر خندیدی !
وقتی دلیل گریه هایم را پرسیدی
و من... باران دیروز را بهانه کردم!
من هیچ گاه از غم گریه نکردم
من هیچ گاه از درد گریه نکردم
اما...از شوق آن قدر گریه کردم
که برای دلداری ام آمدی!
اما هیچ کس
برای خنده های از دردم
دلداری ام نداد
حتی تو!
تویی که بارها گفتی
بیش تر از خودم می شناسیم
من همانم که سایه اش
قهر کرد و رفت
من سایه ندارم
سایه ام وقتی رفت
خسته بود
خسته از من
خسته از جا پای قدمهایم
خسته از جاده، راه ، خیابان ، کوچه
من مدتهاست که بی سایه میدوم
سنگفرش ها قدمهای مرا می شناسند
از بس تمام شهر را پیاده گز کرده ام
دیوارها همه مرا می شناسند
من صاحب آن شعرهای ناتمامم
که دستهای دل تنگم
روی سختی دیوار می نوشت
یادت می آید؟
من دیوانه ی باران بودم
روزهای بارانی ، روزهای دیوانگی ام بود
باران تمام عقلم را خیس می کرد
رگهایم چند روز عطسه می کردند
و ذهنم تا مدتها سرما خورده بود
من همان دخترک خندانم
که روی قلبش ستاره چسپانده بود
ستاره هایی که با دستهای کودکیش چیده بود
نشانی های مرا از درخت بپرسی می داند
به بهار بگویی می شناسد
نشانی های من ساده است
نشانی های مرا همه می شناسند
اما هیچ کس
صاحب این نشانی هارا نشناخت
حتی تو!
تویی که بارها گفتی
بیش تر از خودم می شناسیم
پ ن: اگر با این دخترک خندان و بی قرار چند روزی را گذرانده باشی این نشانی ها را می شناسی.
.
.
.
تقصیر چترهای توست!
مرا تاب این تشنگی نیست
خبر بارانم بده
ببین چه خشکیده ام
ببین که درد را تا به عمق جان چشیده ام
ببین که آتش عطش زبانه می کشد
تمام درد بر وجود تشنه ام روانه می شود
مرا بگو ز ابرها، ز بادها
بگو بهار می رسد ز راه
بگو خدا می کند مرا نگاه
چرا کسی از آسمان خبر نمی دهد؟
جرا خدا به خیل ابرها نمی دمد؟
زمین مرده را ببین
سکوت آسمان ز چیست؟
مگر نه اینکه تشنگی امان بریده است!
مگر نه اینکه این عطش به جان رسیده است!
...
ببار که یک نفس برای بارشت ترانه می کنم
به شوق قطره قطره ات تمام عشق را بهانه می کنم.
- دیوانگی در یک قدمی ام گام بر می دارد و من از ترس حضورش پشت سرم را نگاه نمی کنم
تو تا به حال دیوانه شده ای؟
- من تا به حال هزار بار دیوانه شده ام
من به اندازه ی موهای سرم دیوانه شده ام
دیوانگی هر روز به من سلام می کند
من در سطر سطر شعرهایم دیوانه می شوم
من در واژه واژه ی حرفهایم دیوانه می شوم
با من از چه حرف می زنی؟
دیوانگی؟
من نگاهم دیوانه است
من شعر هایم دیوانه است
من لحظه لحظه ی خاطراتم دیوانه است
تو از دیوانگی می گویی؟
من باران که می بارد دیوانه می شوم
کودکی می خندد ،گلی می روید ، پرنده ای می میرد دیوانه می شوم
پنجره ، آفتاب ، نور ، آسمان ، درخت ...
من هرچه را می بینم دیوانه می شوم
از دیوانگی نپرس
من مدتهاست دیوانه ام
من از آن روز که تو را دیده ام دیوانه ام!
من ستاره چین دیروزم
مرا به یاد می آوری؟
که در بیکران شب ، ستاره می چیدم
هر شب ستاره ای
و
هر شب ترانه ای بود
من مات آسمان شب
چشمانم به خواب نمی رفت
پنجره ی اتاق باز
نسیم شب نوازشم می داد
چشمان بی خوابم ستاره می شمرد
من می خواستم
در آغوشش بگیرم
اما نمی شد
بغض کردم
اشکهایم ریخت روی گونه های کودکی
قهر کردم پنجره را بستم
اما چشمانم پشت پنجره جا ماند
خواستم چشمانم را بردارم
پنجره را باز کردم
دوباره میخ کوب آسمان شدم
دستانم را بردم بالا
خیلی بالا
قدم نمی رسید
روی پنچه ایستادم
باز هم بالا بردم
بالا
از پرواز پرندگان بالاتر
از ابرها بالاتر
از آن برج ها بالاتر
من تا آسمان بردم
من تا آسمان بردمو ستاره چیدم
از شوق می لرزیدم
و
می لرزیدم از شوق
چسپاندم به قلبم
و قلبم درخشید
شب بعد هم ستاره چیدم
شبهای بعد هم ستاره چیدم
و چسپاندم به قلبم
قلبم آسمانی شده بود پر ستاره
گاه که دلم می گرفت
ابری می شد
گاه که گریه ام می گرفت
بارانی می شد
گاه که از غصه دردم می گرفت
طوفانی می شد
تا شبی که دیگر دستانم
به آسمان نرسید
به ستاره ها نرسید
دیگر به هیچ جا نرسید
و من کودکی ام را در تاریخ گم کردم
و حال این منم
با قلبی پر از ستاره هایی
که یاد آور بلندای کودکیم هست
این خطوط پشت هم سوار
این حروف پشت هم قطار
این سطر سطر بی قرار
شعر نیست
دردنامه ی من است
دردنامه ی مرا ببین
درد نامه ی مرا بخوان
درد من پشت واژه ها رهاست
درد من پیش نقطه ها اسیر
من که این نگاه خیره ام
شعرهای نصفه نیمه ام
درد می کند
این نگاه خیره را
این سکوت تیره را
این دل نحیف و داغدیده را
ببین که روی لحظه های حسرتم
چه عاجزانه درد می کشد.
من تمام تار و پود خسته ام
حرفهای دست و پا شکسته ام
درد می کند
در دلم شوری ست
در دلم نوری ست
شبها تا دم صبح شعرها می خوانم
شعرها از چشم ترم
شعرها از دل خویش
می چکد از مهتاب قطره ای نور امید
می درخشد شب تاب روی این شعر سپید
شب من بی خوابی ست
شعر من شور رهایی ست
و چه کس می داند
مهتاب همدمم تا سحر است؟
همدمم تا دل صبح
تا خود خورشید
می سرایم در شب
شعر ها از تو
تو که می دانی
در دلم شوری ست
در دلم نوری ست
دلم که گرفت
دیگر نه توان ماندن بود، نه توان نوشتن
قلم توی دستانم نمی چرخید ، جوهر ذهنم پس می داد
بهار در کوچه بود و من درخانه
سقف اتاق برای احساسم کوتاه بود
احساسی که در تنگی این اتاق درد می کشید
از جا بلند شدم
هیچ چیز برنداشتم جز یک بغل حرفهای نگفته و یک کتاب
کتابی که برگ برگش مرا می برد به کوچه باغ های عاشقی
و من!
در ناز قافیه هایش تاب می خوردم
کفشهایم به پا ، کتابم در دست
کوچه مرا می خواند
درخت توت
شکوفه ی سیب
غنچه ی یاس
بوسه ی نسیم
بهار ، نام مرا فریاد می کشید
و من می دویدم تا در آغوشش بگیرم
بهار در کوچه بود و من در کوچه
نسیم می وزید
شکوفه می خندید
توت از درخت می ریخت
و من در آغوش بهار
کتابم در دست شعر می خواندم بلند و بی پروا
ابرها می آمدند
ابرها می رفتند
اولین قطره که بارید
قطره ها که باریدند
من مات مانده بودم
اشکهای آسمان بود
روی گونه های زمین!!